به‌روز شده در: ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۶:۰۵
کد خبر: ۲۷۵۱۴۶
تاریخ انتشار: ۰۴ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۲
به چند دلیل راهبرد فشار حداکثری امریکا به ایران که از اردیبهشت 97 با خروج دولت ترامپ از برجام آغاز شد، شکست خورده و ما اکنون در مرحله بازاندیشی راهبردی امریکا درباره ایران قرار داریم.

نخست، هدف اصلی این راهبرد که وارد کردن ایران به فاز آشوب سراسری و بسیج مردم علیه حاکمیت بود نه تنها شکست خورده بلکه عملا این راهبرد به افزایش انسجام ملی در ایران انجامیده و از اعتبار اجتماعی غربگرایان چنان کاسته است که حتی کسانی که در دل هنوز عقیده دارند باید نشست، با امریکا مذاکره کرد و با امتیازدهی مشکل را حل کرد، جرئت بیان چنین سخنی را در محضر افکار عمومی ندارند.

مشکلات اقتصادی در کشور فشار فزاینده ای را بر بخش های بزرگی از مردم تحمیل کرده اما امریکا نتوانست مردم را متقاعد کند که با آشوب یا وارد شدن به فاز امنیتی «بهبود اقتصادی» رخ خواهد داد. با وجود اینکه امریکا مکررا ادعا می کند نظام را در ایران هدف گرفته نه مردم را، اما همه پژوهش های افکار عمومی که اخیرا انجام شده نشان می دهد مردم ایران به این باور رسیده اند که هدف اصلی دولت امریکا در واقع آسیب رساندن به مردم است و اتفاقا این نظام جمهوری اسلامی است که به عنوان «ضربه گیر» در این میانه ایستاده و مانع آسیب بیشتر به مردم شده است.

حتی تلاش های نیمه سخت امریکا برای ضعیف نشان دادن نظام از طریق انجام عملیات های تروریستی و شبه اطلاعاتی هم موجب نشد که در ارزیابی جامعه درباره نیرومند بودن پایه های نظام تغییری حاصل شود، بلکه آنچه افزایش یافت درجه تنفر مردم از امریکا و کسانی بود که با این اقدامات نشان دادند اگر روزی دستشان به این کشور برسد، ریختن خون بیگناهان برای آنها آسان ترین کار است. بنابراین هدف اول که امنیت زدایی از ایران و درگیر کردن مردم و نظام بود، عملا نتیجه عکس داده است.


هدف دوم امریکا این بود که با تشدید فشار اقتصادی به مردم، تقاضا برای سازش بویژه در حوزه های موشکی و منطقه ای را افزایش داده و ایران را پای میز مذاکره بنشاند. امریکا تصور می کرد قادر خواهد بود مولفه های اصلی بازدارندگی ایران را به روش های مذاکراتی از دست آن بگیرد و بعد –همچون مدل عراق و لیبی- ضربه نهایی را در شرایطی وارد بیاورد که کشور دیگر توان دفاع از خود را نداشته باشد. در این مورد هم از یک منظر راهبردی، استراتژی امریکا به نقض غرض منجر شده است.

فشارهای اقتصادی امریکا تقاضا برای سازش را درون جامعه ایران رشد نداده بلکه بیشتر به شکل گیری این جمع بندی دامن زده است که اساسا مذاکره و توافق با امریکا امری بی ارزش است و باید راهی دیگر برای حل مسائل پیدا کرد. استراتژی ترامپ به جای اینکه به مذاکره به عنوان یک ابزار برای مهار ایران اعتبار بدهد در واقع از آن اعتبارزدایی کرده و این امر به یک ذهنیت فراگیر اجتماعی در ایران تبدیل شده است.

در واقع مخالفان مذاکره با امریکا در ایران با زحمت بسیار زیادی می کشیدند تا به مردم ایران همین چیزهایی را نشان بدهند که ترامپ بی مزد و منت صبح تا شام در حال نشان دادن آن است. علاوه بر این، با اعلام قطعی، علنی و رسمی این موضوع از سوی رهبر معظم انقلاب اسلامی که «اگر هم بنا باشد با امریکا مذاکره ای صورت بگیرد، با دولت فعلی در امریکا هیچ مذاکره ای نخواهد شد» در واقع زیر پای راهبرد امریکا خالی شده و این راهبرد، «آینده» خود را از همین حالا از دست داده است. 



سومین هدف امریکا محافظه کار کردن ایران در برنامه های دفاعی و منطقه ای، محدود کردن ایران به درون مرزهایش، تحت فشار گذاشتن متحدان منطقه ای ایران، قطع منابع مالی مقاومت و نهایتا گرفتن ابتکار عمل در منطقه از ایران بود. در اینجا هم دولت ترامپ در واقع به پای خود شلیک کرده است. اکنون همه کشورهای منطقه می بینند که امریکا نه شریک و نه حتی طرف مذاکره قابل اعتمادی نیست، به باج گرفتن بیشتر علاقمند است تا توافق و مصالحه، و اساسا عقلانیتی در امریکا وجود ندارد که بتوان آن را پایه یک نظم جدید قرار دارد.

عملا هم روشن شده که صهیونیست ها افراطی به واسطه کسانی مانند جرد کوشنر در حال سواری گرفتن از ترامپ هستند و او برخلاف آنچه ظاهرش نشان می دهد تصمیم گیرنده نهایی هم نیست. تحت این شرایط است که مقاومت با قدرتی بیش از گذشته می تواند اهداف خود را پیگیری کند بی آنکه در برخی دام های گسترده شده از سوی امریکا بیفتد. این حماقت امریکا برکات ویژه ای داشته است. درون ایران FATF دقیقا به دلیل راهبرد ویژه ای که دولت ترامپ در پیش گرفته به عنوان زیرساخت جاسوسی مالی تفسیر شد و از صحنه کنار رفت.

در منطقه، حتی تشکیلات خودگردان فلسطین و کشورهای عربی نیز نه می توانند و نه مایلند برای طرحی مانند معامله قرن کارسازی کنند و لذا این طرح هم احتمالا مرده متولد خواهد شد. همه اینها به این دلیل است که رفتار دولت ترامپ اتمسفری ایجاد کرده که در آن کوچکترین اعتمادی به نیات دولت امریکا یا کمترین امیدی به اینکه بتوان با آن به یک معامله معقول رسید وجود ندارد. بی تردید در فضایی که دولت امریکا به گونه ای دیگر رفتار می کرد، وضعیت در این سو نیز می توانست کاملا متفاوت باشد اما بی خردی امریکایی ها کار را برای مقاومت بسیار آسان کرده است.


برخی گزارش های منابع غربی نشان می دهد آنها خود نیز دریافته اند که فاز اول راهبرد خرد کردن ایران زیر بار فشار حداکثری شکست خورده و آنها باید در این راهبرد بازنگری کنند. آنچه از هم اکنون پیداست این است که دولت امریکا ایده خلاقانه ای برای بازنگری در راهبرد خود ندارد و همچنان به تعمیق استراتژی فشار برای فشار (یا آنچه خود رساندن فشار با سطحی غیرقابل تحمل نامیده) می اندیشد. ذهن تک بعدی، اطلاعات غیر دقیق و تحلیل های احمقانه تیم بولتون-کوشنر از محیط داخلی ایران اساسا به آنها اجازه نمی دهد خلاقیتی به خرج داده و به وادی جدیدی قدم بگذارند.

بنابراین مسئله اصلی در ماه های آینده این خواهد بود که درک کنیم تلاش های ظاهری امریکا برای تشدید دیوانه وار فشار بر ایران از طریق اقداماتی مانند قرار دادن نام سپاه در فهرست FTO یا عدم تمدید معافیت های خرید نفت از ایران ناشی از یک ابتکار عمل راهبردی برای ضربه زدن به ایران نیست بلکه ناشی از این است که امریکا کلافه شده، سردرگم است، راهبردی ندارد و اساسا دیگر نمی داند چه باید بکند و بنابراین با تمام سرعت به سمت دیوار در حال حرکت است.

اگر از این منظر به قضایا نگاه کنیم ماه های آینده حاوی فرصت های گرانبهایی برای ایران خواهد بود که در آشکارشدن ناتوانی و بی گزینگی امریکا ریشه دارد. از این وضعیت می توان برای ایجاد و استقرار یک نظم پایدار استفاده کرد که در میان مدت، اساسا طرح ریزی و اجرای هر پروژه فشار جدیدی را منتفی کرده و نوعی بازدارندگی زیرساختی در مقابل اراده دولت امریکا ایجاد کند. 















الف

نام:
ایمیل:
* نظر: