کد خبر: ۲۳۹۵۲۰
تاریخ انتشار: ۱۷ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۵۷
از سال 2012 افزایشی ناگهانی در تعداد نوجوانانی مشاهده شد که می گفتند در حال تجربه علائم افسردگی هستند؛ علائمی چون احساس نومیدی، عدم لذت بردن از زندگی و باور به اینکه نمی توانند هیچ کاری را درست انجام دهند.
تحقیقات زیادی نیستند که باعث شوند هنگام مطالعه آنها صاف روی صندلی تان بنشینید، ولی این یکی این گونه است.
من سال های زیادی است که گرایش های جاری در نگرش ها و رفتارهای نوجوانان و جوانان را دنبال کرده ام، کند و کاوی که بیشتر از همه متکی است بر یک پیمایش معروف از نوجوانان آمریکا تحت عنوان «نظارت بر آینده» که هر سال انجام شده و یک میلیون و 400 هزار نوجوان را از دهه 1970 مورد مطالعه قرار داده است. از حدود سال های 2012 ـ 2013 افزایشی ناگهانی در تعداد نوجوانانی مشاهده گردید که می گفتند در حال تجربه علائم افسردگی هستند؛ علائمی چون احساس نومیدی، عدم لذت بردن از زندگی، باور به اینکه نمی توانند هیچ کاری را درست انجام دهند. علائم افسردگی در طول چند سال بعدی افزایش داشتند و همین باعث شده که نوجوانان امروزی – که من در کتابم از آنها با عنوان «نسل من» یاد کرده ام- به طور قابل توجهی افسرده تر از نوجوانان همین چند سال قبل شوند.
پس از انتشار گزیده ای از کتاب نسل من در آتلانتیک، برخی شگفت زده شدند که من چگونه به این نتیجه گیری رسیده ام که مسائل مرتبط با سلامت ذهنی در میان نوجوانان رو به افزایش دارد ( و چرا). اکنون که کتاب من با تمام گراف ها و تجزیه و تحلیل ها منتشر شده، سرانجام می توانم توضیحاتی را بدهم که امیدوارم به انتقادهایی پاسخ دهد که به نظر می رسید بر مبنای درک ناکافی از این تحقیق و چگونگی انجام آن به وجود آمده اند.
همزمان با کندوکاو عمیق تر، دریافتم که افزایش علائم افسردگی تنها یک بخش داستان بود. شادکامی- که به مدت 20 سال در میان نوجوانان افزایش یافته بود- شروع به تنزل کرده بود. احساس تنهایی به شدت افزایش پیدا کرده و تعداد بیشتری از دانشجویانی که وارد کالج می شوند (در پیمایش دانشجویان سال اولی آمریکایی در میان 9 میلیون دانشجو) گفته اند که احساس افسردگی و از پای افتادن می کنند. حتی نگران کننده تر از این ها، (به نسبت سال 2011) در سال 2015 تعداد نوجوانانی که در مطالعه اسکرین ملی ان اس- دی یو اچ علائم کلینیکی افسردگی را از خود بروز داده اند، 50 درصد بیشتر بوده است. نرخ خودکشی در دختران 12 تا 14 ساله سه برابر شده و در میان دختران 15 تا 19 ساله 50 درصد افزایش پیدا کرده است. شمار کودکان و نوجوانانی که به دلیل افکار خودکشی یا آسیب زدن به خود بستری شده اند، بین سال 2008 تا 2015 دو برابر شده است. نسل منی ها در حال تجربه یک بحران سلامت ذهنی اند.
دلایل اقتصادی به نظر نامحتمل می رسند؛ اقتصاد آمریکا بعد از سال 2011 بهبود داشته است. به دلیل فشارهای درسی نیز نمی تواند باشد؛ در پیمایش های ام تی اف در مقایسه با آنچه که نوجوانان در دهه 1990 گزارش کرده بودند، نوجوانان در دهه 2010 می گویند که آنها ساعات کمتری را صرف تکالیف مدرسه می کنند و زمانی که دانش آموزان دبیرستانی خواهان ورود به کالج صرف تکالیف فوق برنامه می کنند- بر خلاف باور عموم- تقریبا مشابه نتیجه پیمایش دانشجویان سال اولی آمریکایی است. رویداد فاجعه بار یا چرخش سیاسی فاجعه باری هم در طول این دوره صورت نگرفته است (این اطلاعات پیش از انتخابات ریاست جمهوری گردآوری شده اند). فاکتورهایی چون نابرابری درآمدها و تغییرات در ساختار خانواده که عده ای از آن سخن می گویند نیز دهه هاست که وجود دارند و هیچ چرخش ناگهانی دردهه 2010 در آنها صورت نگرفته است. پس چرا این اتفاق رخ داده است؟
تا اینکه سرانجام این فکر به ذهن من خطور کرد. هنگام کار در پروژه دیگری دریافتم که نوجوان وقت کمتری را با دوستانشان به شکل حضوری سر می کنند و وقت بیشتری را به ارتباطات الکترونیکی اختصاص می دهند که این گرایش ها بعد از سال 2011 تشدید نیز شده است. پس متوجه شدم که این زمان تقریبا مصادف با همان زمانی است که تلفن های همراه فراگیر شدند، یعنی همان زمانی که بسیاری از نوجوانان (وبزرگسالان) کم کم تقریبا تمام لحظات بیداری خود را گوشی در دست صرف نگاه کردن به نمایشگرهایشان کردند. آنچنان که مرکز پیو به این نتیجه گیری رسید که میانگین آمریکاییانی که مالک یک تلفن هوشمند هستند در اواخر سال 2012 از 50 درصد تجاوز کرده است. این زمان تقریبا مصادف با همان زمانی نیز بود که شبکه های اجتماعی تقریبا به چیزی الزامی برای نوجوانان تبدیل شدند. تلفن های هوشمند و شبکه های اجتماعی چیزی بودند که مستقیما نیز بر نوجوانان اثر می گذاشتند؛ تغییری بنیادین در نحوه وقت گذراندنی آنها، نه صرفا یک رویداد خبری یا گرایشی که درباره آن از پدر و مادرهایشان شنیده باشند.
پس توالی زمانی جور در می آید؛ درست وقتی که تلفن های هوشمند رواج یافتند و نوجوانان اندک اندک وقت کمتری را صرف تعاملات رو در رو کردند، سلامت روانی شان رو به وخامت رفت. سئوال بعدی این بود که آیا تلفن های هوشمند را می شد به پایین آمدن سلامت در میان افراد ربط داد. در تجزیه و تحلیل هایی که من در ام تی اف و داده های «سیستم نظارت بر ریسک جوانان» سی دی سی برای کتابم انجام دادم، دریافتم که چنین ربطی وجود دارد؛ نوجوانانی که وقت بیشتری را مقابل نمایشگرها سر می کنند کمتر خوشحالند، بیشتر افسرده اند و فاکتورهای خطر خودکشی بیشتری در آنان مشاهده می شود. وقتی که فاکتورهای متعحب کننده احتمالی نظیر جنسیت، نژاد و وضعیت اجتماعی- اقتصادی را نیز به حساب می آوردید، این ربط ها حتی قدرتمندتر نیز می شوند.
برخی فکر می کنند که چرا من مطالعاتی را که اثرات مثبتی را برای شبکه های اجتماعی یافته اند در این روند منظور نکرده ام؟
اول آنکه این مطلب گزیده ای از کتاب بود، بنابراین تعجبی نداشت که من بر تجزیه و تحلیل هایی تمرکز کنم که برای کتاب انجام داده بودم (از داده های معروف ام تی اف و سی دی سی در سطح کشوری در مورد هزاران نوجوان که نشانگر وجود ارتباط های متقابل بین صرف زمان بیشتر در شبکه های اجتماعی با پایین آمدن سلامت روانی بودند).
دوم اینکه تازه ترین تجزیه و تحلیل های ترکیبی (از 67 مطالعه) نیز ارتباط متقابلی را بین صرف زمان بیشتر در شبکه های اجتماعی و پایین آمدن سلامت روانی نشان داده اند. به طور کلی بین نمونه های بزرگ تری که من مورد تجزیه و تحلیل قرار داده ام و تجزیه و تحلیل های ترکیبی، این نکته روشن به نظر می رسد که مقدار شواهدی که به پایین تر بودن سلامت روانی در اثر استفاده بیشتر از شبکه های اجتماعی اشاره دارند بسیار بیشتر است؛ ازاین رو این نظر که من در انتخاب شواهد گزینشی عمل کرده ام نارساست. شبکه های اجتماعی شاید مزایای دیگری هم داشته باشند، اما به نظر نمی رسید که سلامت روانی بیشتر- که نقطه تمرکز من بود- یکی از آنها باشد.
البته همانطور که به طور مشخص در گزیده کتابم در آتلانتیک اشاره کرده ام، ارتباط متقابل، اثبات کننده علیت نیست. برای مثال شاید افراد ناشاد بیشتر از ابزارهای دارای نمایشگر استفاده کنند. اما سه مطالعه دیگر به شکلی موثر این توضیح را دست کم برای شبکه های اجتماعی نفی می کنند. دو مطالعه دراز مدت دریافته اند که استفاده بیشتر از شبکه های اجتماعی به کاهش شادکامی منجر می شوند، اما شادکامی به استفاده بیشتر از شبکه های اجتماعی منجر نمی شود. مطالعه سومی هم بود که به آزمایشی عملی اختصاص داشت (که می تواند تعیین کننده علیت باشد.) این مطالعه به طورتصادفی بزرگسالان را به دست برداشتن ( یا برنداشتن) از استفاده از فیس بوک به مدت یک هفته وامی داشت. کسانی که فیس بوک را کنار گذاشته بودند در نهایت هفته ای شاد ترهمراه با احساس تنهایی کمتر و افسردگی کمتری را تجربه کرده بودند.
افسردگی ناشی از استفاده از شبکه های اجتماعی همچنین نمی تواند توضیح دهد که چرا افسردگی بعد از سال های 2011 و 2012 چنین افزایش ناگهانی داشته است. اگر این افزایش در افسردگی ابتدا رخ می داد، باید عامل ناشناخته ای موجب افزایشی چنین شدید در افسردگی شده باشد که در این صورت می تواند به استفاده بیشتر از گوشی های هوشمند و شبکه های اجتماعی منجر شود. به نظر می رسد که بسیار محتمل تر است که استفاده از گوشی های هوشمند و شبکه های اجتماعی افزایش پیدا کرده و افزایش افسردگی به دنبال آن رخ داده باشد. تاکنون بزرگ ترین تغییری که بین سال های 2011 تا 2015 در زندگی روزمره نوجوانان شناسایی شده، گسترش استفاده از تلفن های هوشمند و رشد شبکه های اجتماعی بوده است. هیچ تغییر دیگری از نظر بزرگی حتی به آن نزدیک هم نمی شود.
گذشته از این، هیچ اختلاف نظری بر سر این وجود ندارد که تعاملات اجتماعی فردی با سلامت ذهنی بیشتر مرتبط است. بنابراین حتی اگر ما ارتباط متقابل بین شبکه های اجتماعی و افسردگی را نادیده بگیریم- مثلا آن را خنثی بنامیم- تنزل در تعاملات اجتماعی فردی قطعا می تواند عامل افزایش افسردگی و ناشادکامی باشد. و چرا تعاملات اجتماعی فردی تنزل داشته است؟ احتمالا به این دلیل که زمانی که صرف ابزارهای دارای نمایشگر می شود، افزایش پیدا کرده است.
هیچ کدام این ها به این معنا نیست که باید فوری تلفن ها را از دست نوجوانان بیرون بکشید. همانطور که دیگر مطالعات نیز مستند کرده اند، استفاده معتدل از گوشی های هوشمند- حدود یک ساعت در روز- زیانبار نیست. در تجزیه و تحلیل من از داده های پیمایش سیستم نظارت بر خطر جوانان که توسط سی دی سی انجام شده، اثرات منفی این کار بر سلامت ذهنی، تنها بعد از دو ساعت یا بیشتر استفاده روزانه از گوشی های هوشمند پدیدار می شوند. البته بیشتر نوجوانان (و بسیاری از بزرگسالان) بسیار بیشتر از دو ساعت در روز از تلفن های هوشمندشان استفاده می کنند (میانگین این زمان شش تا هشت ساعت در طول ساعات استراحت است). پس در نظر گرفتن محدودیت هایی برای این کارمنطقی به نظر می آید.
بعد از آنکه چکیده کتابم در آتلانتیک منتشر شد، برخی مثل سارا رز کاوانا گفتند تا زمانی که بتوانیم یک آزمایش کنترل شده را در میان گروه های تصادفی انتخاب شده از نوجوانان برای بررسی اثرات استفاده افراطی یا اندک از تلفن هوشمند انجام دهیم، ما نباید هیچ نتیجه گیری در این باره کنیم. او چنین نتیجه می گیرد که«حدس من این است که بچه ها مشکلی ندارند.»
این مشکل نیست که 50 درصد از نوجوانان در سال 2015 در مقایسه با فقط پنج سال پیشتر از آن، از افسردگی شدید رنج کشیده اند؟ این مشکل نیست که نرخ خودکشی در میان دختران نوجوان به بالاترین سطح خود از سال 1975 به این سو رسیده است؟ این مشکل نیست که اکنون تعداد کودکان و نوجوانانی که به دلیل آزار رساندن به خود یا افکار خودکشی بستری می شوند دو برابر بیشتر شده است؟ این مشکل نیست که بیشتر نوجوانان می گویند که آنها احساس تنهایی و نومیدی می کنند؟
در کتاب نسل من به مشخصه ها و گرایش های مثبت زیادی نیز اشاره شده که جزئیات آن در کتاب آمده است، از جمله نرخ های پایین تر بارداری و مصرف الکل در نوجوانان و اخلاق کاری قوی تر در آنها. فقط یک سوء برداشت در اینجا وجود دارد: گرایش های نگران کننده در زمینه سلامت ذهنی به این معنا نیست که هیچ گرایش مثبتی وجود ندارد یا من نگرش های مثبت را نادیده می گیرم.
با توجه به گرایش های منفی غیرقابل انکار در ارتباط با سلامت ذهنی نوجوانان و شواهدی که می گویند استفاده از گوشی های هوشمند دست کم یکی از عوامل پشت آن است، منطقی است که استفاده کودکان و نوجوانان از گوشی هوشمند محدود شود. همانند هر مداخله دیگری، خطرات انجام کاری در برابر دست روی دست گذاشتن باید مورد توجه قرار گیرد. به نظر نمی رسد که در محدود کردن زمان استفاده از گوشی هوشمند به حداکثر 90 دقیقه در روز یا کمتر، خطرات زیادی وجود داشته باشد. اما هیچ کاری در این زمینه انجام ندادن و تداوم استفاده نوجوانان به میزان روزانه شش ساعت از وقت خود در این رسانه جدید، این خطر را به وجود می آورد که این گرایش های منفی در ارتباط با سلامت ذهنی همچنان تداوم پیدا کنند.
من مدافع انجام یک آزمایش بزرگ تصادفی کنترل شده که مستقیما به ارتباط تصادفی بین استفاده از گوشی هوشمند و افسردگی بپردازد هستم. امید وارم که بودجه چنین تحقیقی، تامین و انجام گیرد، هر چند که حتی در این صورت نیز سال های طول خواهد کشید که از نتایج آن آگاه شویم. و اگر شواهدی حاکی از وجود یک گرایش تکنولوژیک یا فرهنگی دیگر پیدا شود که بتواند این افزایش در میزان افسردگی، تنهایی و خودکشی را توضیح دهند که از حدود سال 2012 آغاز شده، من حتما به آن خواهم پرداخت. در حال حاضر استفاده از گوشی هوشمند محتمل ترین عامل این تغییر به شمار می رود، پس این چیزی است که من در ارتباط با فرزندان خودم به آن می پردازم و چیزی است که فکر می کنم سایر والدین نیز باید به آن بپردازند. نوجوانان و جوانان دارند به مشاوران کالج ها، مجریان پیمایش ها و درمانگران می گویند که آنها درحال رنج کشیدن هستند و ما باید به حرف آنها گوش فرا دهیم.
نویسنده: جین تاونج (Jean M. Twenge) استاد روانشناسی در دانشگاه ایالتی سان دیگو و نویسنده کتاب نسل من
منبع: yon.ir/wmjnP

نام:
ایمیل:
* نظر: