کد خبر: ۲۰۷۸۵۵
تاریخ انتشار: ۰۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۳:۳۹
خدا خودش آخر و عاقبت همه مستاجران را ختم به خیرکند؛ بگوييد الهي آمين!
خیلی عجیب است؛ در این روزگار غریب و کاملا تماشایی، چه چيزها که نمی بینیم و چه حرف ها که نمی شنویم! مثلا همین همسایه های خودمان را عرض می کنم که مي گويند: "آقا مراد، بالاخانه اش را اجاره داده است!" من که هرچه فکرمی کنم عقلم به جایی نمی رسد؛ آخر او خانه اش کجا بود که حالا بخواهد بالاخانه اش را اجاره بدهد؟! من سال ها است آقا مراد را می شناسم و می دانم که او هم مثل من، مستاجر و همیشه خانه بدوش است؛ او اصلا گور ندارد تا کفن داشته باشد!...

بالاخره دلم طاقت نیاورد و گفتم بهتر است که اصل ماجرا را از دهان خودش بشنوم، اما روز بد نبینید؛ وقتي او را دیدم، واقعا کیش و مات و شگفت زده و انگشت به دهان شدم؛ چرا که زمین تا آسمان فرق کرده بود و حرف های عجیب و غریبی می زد!... او با ديدن من، پایش را روی پای دیگر انداخت و دست به کمرگذاشت و درچشم هایم زل زد و گفت:" برای اجاره بالاخونه اومدي؟ "
گفتم: " بالاخونه؟! "
- بله؛ مگه نمي دوني من بالاخونه م رو اجاره می دم؟! حالا می خوای یا نمی خوای؟
- راستش بنده اومدم تا... 
- حرف زيادي نزن آقا؛ يكصد ميليون رهن و ماهی دو ميليون تومن اجاره؛ یعنی مُفتِ مُفت!
- اما...
- دیگه اما نداره؛ همین که گفتم!...گوش کن؛ عطسه زدن با صدای بلند، ممنوع؛ دستشویی برای هریک از اعضای خونواده و بخصوص بچه ها بیش از دو نوبت در روز، ممنوع؛ لیسیدن بستنی درتابستان و خوردن فرني و شلغم و شله زرد درزمستان، ممنوع... راستی، بگو ببینم چند تا بچه داری؟!
- سه تا قربان! 
- ای بابا، زیاده؛ کم عقلی کردی؛ فی الفور برو بچه دوم و سوم رو بفرست برن پی کارشون! 
- كجا برن؟!
- چه مي دونم؛ شهربازي!... خب، بچه بزرگت چند سال داره؟!
- سیزده سال!
- سیزده؟! این عدد که نحسه و شگون نداره؛ اگه از من می شنوی، برو خیلی سریع، دماغ شو بگیر تا جونش در بره و فاتحه!... خب، عیال چه؛ نکنه عیال هم داری!
- بله که دارم!
- بله و بلا؛ بله و زهر هلاهل؛ توی این اوضاع و احوال گرونی، عیال می خواهی چيکار مرد حسابی؟! برو دادگاه طلاقش بده وخیال خودت رو راحت کن؛ خلاص!
برای لحظاتی ساکت شدم و به آقا مراد و حرف هايش فكر كردم... او وقتی سکوت مرا دید، با قیافه ای مشکوک سرتا پایم را برانداز کرد که:" بگو ببینم؛ مادر زن چه؛ نکنه خدای ناکرده، مادر زن هم داری! "
- بله که دارم؛ یه مادر زن عزیز و...
- ای وای چه عذاب عظیمی؛ لابد می خوای بگی که این مادرزنت، چشم هم داره!
- بله؛ چشماش كاملا سالمه و از عقاب هم بهتر می بینه!
- می خوام صدسال سیاه نبینه؛ اون اگه بخواد روزی یه ساعت به در و دیوار خوش رنگ بالاخونه نازنينم خيره بشه كه... تو اصلا از هزينه سرسام آور رنگ و دستمزد نقاش خبر داری؟!.... صبرکن ببینم؛ پس خودت چي؛ نکنه زبونم لال، تو هم عضو همین خونواده هستی!!
- بله آقا مراد؛ ناسلامتی بنده پدر و نون آور خونه هستم! 
- هستی که هستی، حیف نون!... ای وای چه خونواده شلوغ و پرجمعیتی؛ چقدر سر و صدا می کنین شما؛ بابا دیوونه شدم از دست تون!!... هان؟! گفتی نون؟! یعنی تو، نون هم می خوری؟!
- البته که می خورم؛ منم مثل بقيه آدما شکم و روده و معده و دهان دارم و بايد بخورم تا بتونم نفس بكشم! 
- نفس كشيدن تو، یه موضوع خصوصيه و به من ربطی نداره؛ فقط یادت باشه که کمتر و یواش تر نفس بکشی که من صداشو نشنوم، برای احتیاط، بهتره که اصلا نفس نکشی!... خب از اين حرفا بگذريم... تو خيلي وقتم رو گرفتي... بالاخره این بالاخونه منو اجاره می کنی یانه؟! فورا جواب بده!
- چشم؛ جواب می دم، اما اجازه بده اول یه مشورتی با عیال...
آقامراد، به یکباره و با عصبانیت ازجا بلند شد و یک تکه آجر از زمین برداشت و آن را به سمت کله ام پرتاب کرد:" من می گم برو دادگاه طلاقش بده، اون وقت تو می گی می خوای باهاش مشورت..."
... چه باید می گفتم و چکار می توانستم بکنم غیر از فرار و سکوت؟!!... بلافاصله از درخانه بیرون زدم و وحشت زده و در سکوت، به سمت خیابان و خانه ام گریختم و...
... خدا خودش آخر و عاقبت آقا مراد را ختم به خیرکند، چون می ترسم که بالاخره کارش به تیمارستان بکشد. بیچاره از بس که به دنبال خانه اجاره ای، تمام شهر را زیرپا گذاشته و با قیمت های وحشتناک و سرسام آور و شرایط سنگین وکمرشکن صاحبخانه ها روبرو شده، پاك به سرش زده و خیال می کند که خودش هم صاحبخانه است و درحال حاضر، بالاخانه ای دارد و...
... خودمانیم؛ از شما چه پنهان بنده هم مدتی است که فکر می کنم یک بالاخانه بزرگ و زیبا دارم؛ بالاخانه ای که باید هرچه سريع تر اجاره اش بدهم و... راستی، شما چطور؛ آیا فکر نمی کنید که بالاخانه ای دارید و... 
خدا خودش آخر و عاقبت همه مستاجران را ختم به خیرکند؛ بگوييد الهي آمين!






نویسنده: حمیدرضا نظری/الف
نام:
ایمیل:
* نظر: